اختتاميه
ما را چه غريبانه، بردند از اين خانه
از دست اميني ها، بيچاره و ديوانه
هر روز صحر تا صبح، آرامش ما بر باد
مي آمد و با خنده، ميزد سرما فرياد
نامرد خدانشناس، در را كه نمي كوبيد
يكدفعه مي آمد تو، مي گفت: شما خوبيد؟
مي گفت برادر جان، دير است چرا خوابي؟
تكليف تو بيداريست، اي شيعه قلابي
آقاي عمو شاهي: هر كس كه تو را مي ديد
انگار كه جك خوانده، يك عالمه مي خنديد
مغز همه مارا، سوهان تو ساييده
چون عشق بلنگويي، آقاي پسنديده
توصيف كنيم اينجا، آقاي كمالي را
او جاي خداي ماست، در جاذبه بي همتا
ما بيشتر از آنكه، مظلوم و خدا ترسيم
اينها همگي شاهد، از روي تو مي ترسيم
اما گل شعر من، يك مرد اهورايي است
نامش ذكريا پور، مظلوم و تماشايي است
مانند پدر با ما، مي ساخت در اين دوره
در معركه خدمت، مي تاخت در اين دوره
در مدح كساني كه، خدام خدا بودند
ماندست زبان قاصر، در نور رها بودند
هرچند كه گمناميد، در طرح ولايت ها
گم نام نمي مانيد در شهر سعادت ها
از دست من غافل، آنها كه برنجيدند
شرمنديشان هستم، بي شك همه بخشيدند
گفتيم خداحافظ، از پيش شما رفتيم
پايان حكايت هم اين بود كه ما گفتيم
م. غافل
