تبليغاتX
نغمه

نغمه

کانون شعر و ادب دانشگاه علوم پزشکی کاشان

اختتاميه

ما را چه غريبانه، بردند از اين خانه

 از دست اميني ها، بيچاره و ديوانه

هر روز صحر تا صبح، آرامش ما بر باد

 مي آمد و با خنده، ميزد سرما فرياد

نامرد خدانشناس، در را كه نمي كوبيد

 يكدفعه مي آمد تو، مي گفت: شما خوبيد؟

مي گفت برادر جان، دير است چرا خوابي؟

 تكليف تو بيداريست، اي شيعه قلابي

آقاي عمو شاهي: هر كس كه تو را مي ديد

 انگار كه جك خوانده، يك عالمه مي خنديد

مغز همه مارا، سوهان تو ساييده

 چون عشق بلنگويي، آقاي پسنديده

توصيف كنيم اينجا، آقاي كمالي را

او جاي خداي ماست، در جاذبه بي همتا

ما بيشتر از آنكه، مظلوم و خدا ترسيم

 اينها همگي شاهد، از روي تو مي ترسيم

اما گل شعر من، يك مرد اهورايي است

 نامش ذكريا پور، مظلوم و تماشايي است

مانند پدر با ما، مي ساخت در اين دوره

 در معركه خدمت، مي تاخت در اين دوره

در مدح كساني كه، خدام خدا بودند

 ماندست زبان قاصر، در نور رها بودند

هرچند كه گمناميد، در طرح ولايت ها

گم نام نمي مانيد در شهر سعادت ها

از دست من غافل، آنها كه برنجيدند

 شرمنديشان هستم، بي شك همه بخشيدند

گفتيم خداحافظ، از پيش شما رفتيم

پايان حكايت هم اين بود كه ما گفتيم

                                               م. غافل

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

از روز اول جرم حوا؛اتفاقی

با این حساب امروز,فردا؛اتفاقی

انگار دنیا سرنوشتم را گره زد

با سرنوشتت...کار دنیا اتفاقی

بیهوده دنبال مقصر پس نگردیم

برخورد روز اول ما اتفاقی

هر چه دودوتا چارتا کردم نشد جور

آخر یکی,دوتا,نه صد تا اتفاقی 

در پاسخ اما و شایدهای ذهنم

تا کی زنم خود را به حاشا:"... اتفاقی!"

حالا سکوت و آرزو دارم ازین پس

دیگر تو را بینم مبادا اتفاقی

بر هم زدم با شعر حتما خلوتت را

یک آن دلم رد شد ازینجا اتفاقی...

 انشای عشق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

در خبر نامه ي عمر

                             قسمت گمشدگان

                                                       عكس من چاپ شده

                    هر كه من را به خودم راهنمايي بكند

        مژدگاني دارد

                                                    ***     

ايام نبودن تو پيوسته شده

 

افسوس كه اين دريچه هم بسته شده

 

ديگر به وصال تو ندارم اميد

 

حافظ دگر از نيت من خسته شده

دیوار                          

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

سنگین شده نگاه تو تابش نمی کنم

دیگر غریب و ساده خطابش نمی کنم

آن چشم ها برای من از پست بدترند

یارو شده بدان که جنابش نمی کنم

با آنکه سخت کهنه و بی رنگ و رو شده

دل را حراج کرده و آبش نمی کنم

قلبم مریض گشته و از دست من کمی

شاکی شده؛ چرا که چکابش نمی کنم

آن کورسوی چشم تو را نازنین دگر

من با هزار بیت شهابش نمی کنم

دیدم تو را کنار کسی راه می روی

آن نق نقو که آدم حسابش نمی کنم

از شعر من برو و نگو جای تو کجاست

این شعر را که با تو خرابش نمی کنم  

 صحراترین صحرا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

نوري خدايي آمد و روح مرا تسخير كرد

اين شد زمين تا آسمان افكار من تغيير كرد

هم جامه اي نو بر تن شعر سپيد من كشيد

 هم ذهن آزاد مرا با عشق و غم در گير كرد

در خواب ديدم يوسف گمگشته ام را يافتم

گويا زليخا آمد و خواب مرا تعبير كرد

ما با ذوليخا زنده‌ايم در چشم زيبا مانده ايم

يك چشم مشكي هم زد و قلب مرا زنجير كرد

اين بيت ها تحقير شد تا اين كه حتي عارفي

با سيلي تكبير خود از شعر من تقدير كرد

وقتي كه تنها خواندن يك آيه سر را مي برد

يك حرف از اين سوره را كي مي توان تفسير كرد

ديگر زبان گنگ ما از داغ عرفان پير شد

از بس سخندان خدا در آمدن تاخير كرد

غافل ز ظاهربينيت اين شعر هم دلگير شد

چون سيرت حرف از جنون در صورت دل گير كرد

   غافل                                                     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

 

از زهر غربت های ناباور نوشتم

از شوف های خسته ی پرپر نوشتم

 

از روز . شب های به هیچ آلوده ی پوچ

از مردم گنگ ملال آور نوشتم

 

حسرت تمام هستی ام را سوخت گرچه،

صدها غزل با چشم های تر نوشتم

 

در نامه هایم با "کسی" از عشق گفتم

اما کنار کفتری بی پر نوشتم

 

از ساده لوحی بود اگر در خواب مرداب

از پاکی دامان نیلوفر نوشتم

 

تاوان از خود گفتنم زخم زبان شد،

از زخم های پیکر باور نوشتم

 

من منتهای نفرتم را شعر کردم

وقتی به جای نام خود خنجر* نوشتم

 

شاید برای حال و روزم شعر بد بود

شاید سکوت محض باشد،سرنوشتم

 راحیل

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

با طنابي رفته ام از جنس خود،من قعر چاه

خنده ام زنداني اين غصه هاي راه راه

هر زمان شادي سري زد بر ديار تنگ دل

غم حسادت كردو آن هم خود رساند از گرد راه

من وجودم خالي از بحران تكراري عشق

من كنون بي وزن چون شعرم بسان پر كاه

ني گلويم ليكن از كر بودن اين سرنوشت

حرف هايم جمله جمع اند در تن بي ناي آه

چون كه از بي رحمي اسفند من جامانده ام

روز بعد از سي شدم در تنگـــناي تير ماه

دفن كردم دفتر شـعرم به زير سنـگ دل

گرچه مي شويم مزارش را به شعري گاه گاه

 ذوق خشکیده

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

من بی رمق ترین افق این کرانه هام

تصویری از عفونت آوار خانه هام

هی عقربه به ساعت من نیش می زند

تکرار ترد ثانیه های زمانه هام

من بودنم به معنی"بودن" شبیه نیست

مانند حجم خالی این استوانه هام

امشب عروس حجله ی این دخمه ها منم

کل می کشند دور و برم غم ترانه هام

مریم منم!ولی که مسیحم زبان نداشت

تهمت زدند بر همه ی صادقانه هام

چیزی نمانده است به مرداب گشتن

آینده ی قریب همه رودخانه هام

امشب تقاص می دهم این تکه شعر را

هرچند بی رمق تر از این غم ترانه هام

 بیت های گیج

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

وقتی مسیح را،جابه جا،

                  بر سر هر شالیزار،

                            مصلوب میکنند.

 کدام کلاغ است،

                  که به رستگاریش

                              امیدی نیست؟

سوار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  | 

اعتماد

ساده بود آنقدر که بازیچه ی رنگ ها بشود و دل ببندد به افسانه ی عشق

وقتی از ریشه برید تا قاصدکی در آغوش نسیم باشد نمی دانست اینجا عشق را به بازی می گیرند

در پله های بلوغ در سراشیب غریزه!

حالا برگ مچاله ای ایست در چنگال باد!

 آندرومدا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  م.نادری  |